عمران صلاحی را که می شناسید.شاعر و طنزپردازی که به معرفی چندانی نیاز ندارد.
از مقدمه ی آقای شکرچیان در کتاب گزیده اشعار صلاحی یک بند بخوانید:
ممکن است خواننده ی زبلی در پایان بگوید:من که خنده ام نگرفت ، عرض شود که او خنده اش گرفته است ، اما خودش خبر ندارد ، همان انبساط خاطر ، خودش خنده است . منتها خنده ای درونی و پنهان و بدون استفاده ی ابزاری از لب و دندان.
شعر " خونه ی باهار " و " من بچه ی جوادیه ام " سالها ورد زبان خیلی ها بود :
"خونه ی باهار"
کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره
بلکه با دیدنش یه شب ، وابشه چن تا حنجره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده
کاش تو فضای چشممون، پیدا بشه یه شاپره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره؟
کنار تنگ ماهیا، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن
آهای فلک که گردنت، از همه مون بلن تره
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره؟
تهران-26/10/48
من بچه جوادیه ام را در ادامه مطلب ببینید:

